اینوشی یکدانه مامان
یک نفر ...یک جایی ..تمام رویاهایش لبخند زیبای توست ...و پس از ان سجده ای بر درگاه خالق ان. 
قالب وبلاگ

                                                                                      

 

سلام  سلام صد تا  سلام 

سلام به دختر ناز و خوشگل خودمقلب،مامانی باید منو
ببخشی که چند وقت نیومدم و وبلاگتو به روز نکردمخجالت

بازم مامانی امد تا واسه یکدونه خانوم  بنویسه ،

کلی اتفاق خوب افتاد که یکی یکی واسه شاهزاده کوچولومون می نویسم :

 باید بگم که فراموش کردم که از 13 اسفند ماه اینوشی مامان دیگه

توی تخت خودش ، توی اتاق خودش ، تنها می خوابه و این نشونه


اینه که دختر کوچولومون داره بزرگ میشه ، الهی مامانی فدات شه . بغل

 

اینوش جون به مهد کودک میرود : 

توی این ماه با بابا امیر تصمیم گرفتیم که اینوشی

رو واسه اینکه خیلی کم طاقت شده بود به مهد بفرستیم و

 می دونستیم که اینوش مهد کودک رو خیلی دوست داره و

اتفاقا وقتی که فهمید حسا بی خوشحال شد و اینوش تا ساعتهای

12:30 مامانی رو تنها میزاره ( البته مامانی به خیلی از کارهاش میرسه )

اولین روزی که یکدونه رو واسه رفتن  به مهد اماده

کردم خیلی خیلی خوابش می اومد و چشماش باز نمی شد

ومیگفت : مامان فکر کنم چشمام ضعیف شده

 گفتم چرا ؟  گفت اخه چشمام باز نمیشه و من اون روز حسابی از حرفت خندیدم

وکلی هم بوسیدمت .

دامادی عمو محمود :  هورا

کلی منتظرجشن دامادی بودیم تا بالاخره وقتش رسید و دامادی

هم به خوبی و خوشی تموم شد و کلی با هم رقصیدیم و از لحظاتمون لذت بردی

این هم از اتفاقات این ماه دختر کوچومون که خداروشکر به

خوبی و خوشی تموم شد.

این هم چند تا از عکسات که واست میزارم توی وبلاگت :

 

 

 

 این عکس و روز عروسی عمو محمود از تو گرفتم

فعلا بای بای ...  ماچبای بای

[ دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٢:٢٦ ‎ب.ظ ] [ مامان آینوشی ] [ نظرات () ]

عزیزم عیدت مبارک 

 

سلام به یکدونه مامان و بابا  قلب

الان که مینویسم سال جدید رو شروع کردیم و من تا این لحظه نتوانستم

به وبلاگت سری بزنم  ، این روزهای گذشته که نزدیک به سال جدید بود داشتم

خونه تکونی عید رو میکردم و حسابی خسته شدم و سپس تصمیم گرفتیم

عید امسال  به مشهد برویم و  28 اسفند ماه به سمت مشهد حرکت کردیم

و لحظات زیبای سال تحویل رو درحرم  مطهر امام رضا  بودیم که حسابی حال

ادم رو دگرگون  میکنه که انشاا... نصیب همه بشه .

خلاصه امسال رو با یاد خدا و در کنار امام رضا شروع کردیم و امیدوارم سالی

پر از سلامتی و خوشی در پیش داشته باشیم .

عیدت مبارک ماه کوچولوی ما  و امیدواریم که همیشه سالم و  خوش 

در کنار بابا یی و مامانی زندگی کنی .

و یادت نره که مامانی و بابایی همیشه  دوستت دارن  . قلبماچ

این هم از سه سال و شش ماهگی پری زندگی ما  .

چند تا از عکسهایت رو واست میزارم  :

 

 

 

 

   این هم  سفره هفت سین شهرمون که خیلی خیلی قشنگ شده :

امیدوارم که سال خوبی داشته باشی و

تا یک روزدیگه بای بای   ماچبای بای

 

 

[ دوشنبه ٧ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱:۳٢ ‎ب.ظ ] [ مامان آینوشی ] [ نظرات () ]

  

فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز   

سلام به یکدونه مامان وبابا

سلام به شاهزاده کوچک زندگیمان

وسلام به ثمره زندگی 5 ساله من و امیر ...   

بازم یک ماه گذشت و شاهزاده کوچک ما یک ماه بزرگتر شده

 و هر روز بیشتر احساس میکنم که دختر کوچک و مهربان ما

چقدر دوست داشتنی است وحالا دیگه تنها امیدمان اینوش کوچکمان

 است که هر روز شاهد بزرگ تر شدن او هستیم وزندگیمان

 از زمان به دنیا امدنش ، رنگی دیگر به خود گرفته وما خوشحال

 از داشتن کودکی سالم وزیبا روزها را برای بزرگ کردنش میگذرانیم .

روزها که میگذرند اینوش ما بزرگ و بزرگتر ودرکش نسبت به

خیلی از هم سن و سالهای خودش بالاتر است و ما ازاین موضوع خوشحالیم .

خدایا شکراز دادن چنین کودکی ... 

چند روز پیش سه نفری با هم رفتیم بندر عباس و خیلی خوش گذشت ،

سوار قایق شدیم و کلی هم توی ساحل قدم زدیم و اب بازی کردیم

و تو بابایی با ماسه های کنار ساحل واسه خودتون بازی می کردین

 و من هم برای خودم قدم میزدم و از شما و دریا عکس میگرفتم .

اینوش مامانی هم  به قایق میگفت : قایق موشک و ما کلی واسه این

حرفت خندیدیم .  قهقهه

یادم رفت بگم که بابا امیر واسه دخترم بادبادک خرید و با

هم کنار دریا هوا کردیمش و اینوشی هم کلی زوق زد و خندید . 

جای دوستان خالی ، سفر خوبی بود و حسابی خوش گذشت .

این هم چند تا از عکسهای شاهزاده کوچک ما  : 

 

 

مامانی وبابایی هر دوشون واست ارزوی خوشبختی میکنن و

خیلی خیلی دوستت دارن.  

پس تا یک روزدیگه بای بای .   قلبماچبای بای

[ چهارشنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱:٢٦ ‎ق.ظ ] [ مامان آینوشی ] [ نظرات () ]

    

سلام به شاهزاده کوچک ما و سلام به عشقم ، امیدم ، ارزوم ،

زندگیم ، عمرم و دنیام و نفسسسسسسسسسسسم و....

این ماه از تو کوچولوی خودم خاطره جالب ودوست داشتنی ندارم، ناراحت

شنیدم و بلند شدم و زنگ زدم خونه عمو احمد و متوجه شدم که خوردی

زمین و دستت درد می کنه ، اومدی خونه ولی خیلی گریه کردی و دستت

هم قرمز شده بود . عصبانی

فکر میکردم که دستت ضربه خورده و همین باعث درد و گریه توست وبا این

حال با کلی نازو نوازش خوابوندمت اما تا ساعتای 5 صبح مدام از خواب میپریدی

وشروع به گریه میکردی  

خلاصه بردیمت دکترو همین که دکترمعاینه کرد گفت :

شکسته ولی با این حال از دستش عکس بگیرید و ما سریع بردیمت بیمارستان

راضیه فیروزو از دستت عکس گرفتیم و بردیم به دکتر نشون دادیم و گفت که شکسته

و باید دستشو گچ بگیریم ، خیلی خودمو کنترول کردم تا جلوی اشکامو بگیرم و

فقط مامانا میدونن که من چه حالی داشتم... 

مامانیوببخش شاید از بی توجهی من بوده  ، ایشاالله که دیگه هیچوقت واست اتفاق

بدی نیفته که مامان طاقت نداره  .

اینم از اتفاق این ماه زندگی کوچولوی ما .

حالا میخوام چند تا از عکس های این ماهِتو واست بزارم :    

 

امیدوارم که همیشه سالم باشی. 

نفس مامان تا یه روزدیگه بای بای       بای بای

 

 

[ چهارشنبه ٢۸ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ ] [ مامان آینوشی ] [ نظرات () ]

 

محصل

به نام قشنگترین عالم هستی ...

سلام به عمر وهمه زندگی ام ، سلام به یکی یکدونه من ،

سلام به ماه زندگی من و امیر ...

باز هم یک روز دیگر از عمر ما گذشت وما در کنار

تنها دخترمان ، زیباترین روزهای زندگیمان را میگذرانیم ،

اینوش هر روز بزرگ و بزرگتر میشود و من و امیر

هم شاهد بزرگ شدن این ملکه کوچک هستیم که تمام زندگیمان

را دگرگون کرده ، اینوش ما هر روز با حرفهای شیرینش و

 حرکات کودکانه اش ما را بیشتر از هر روز شیفته خود میکند ،

شیطنطهای بچگانه اش که گاهی  مرا عصبانی میکند و گاهی نیز

دوست داشتنی و خنده دار است.

 گاهی اوقات با صدای بلند میخندد و میدود که باور نکردنی است 

این همان کودک 2700 کیلوگرمی است که حالا اینگونه میدود ،

میخندد ، حرف می زند ، مینشیند ، میرقصد و .....

ان زمان که تو دختر کوچکم هنوز به دنیا نیامده بودی همه

میگفتند کاش دختری داشته باشی که دختر مونس مادر است و من حالا

این جمله را درک میکنم وقتی میبینم که چگونه از مامانی دفاع میکنی ویا

چگونه گاهی اوقات محبت میکنی از داشتنت لذت میبرم .

میدونی توی این سه سال قشنگترین وزیبا ترین جمله ای که به من

گفته ای چی بوده  ؟

مامان من خیلی دوستت دارم

این جمله را با لحن کودکانه خودت بیان میکنی که خیلی هم شیرین

و دوست داشتنی است و

این برای من توی این دنیا از همه چیز با ارزش تر است که میبینم

دختر کوچکم به من میگوید دوستت دارم .

ایشاالله همیشه سالم وخندون باشی و در کنار من وبابایی شاد و سر حال

زندگی کنی و من و بابایی رو همیشه دوست داشته باشی ،

بگذریم امروز خیلی درد ودل کردم .

این چند روز تعطیل رو با بابایی رفتیم اصفهان پیش

مامان رع و بابا ستار و این چند روزمون رو با اونا

گذروندیم .

توی راه برف بود و پیاده شدیم و کلی عکس گرفتیم که

چند تا عکسای این ماهتو واست میزارم توی وبلاگت که ببینی هر

روز بزرگ و خانوم تر میشی .

 

 

 

 مامان خیلی خیلی دوست داره قلب

بازم تا یک روز دیگه بای بای ملوسکم ... بای بایماچماچبای بای

[ دوشنبه ٢۱ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ ] [ مامان آینوشی ] [ نظرات () ]

 

محصل

ممممممم

بازم سلام به یکدونه مامان:  زبانکده محصل

امروزم مثل روزای دیگه تو نفس مامان خوابی و من

هم واسه نوشتن وقت پیدا کردم تا بازم بیام و واسه وروجکم کمی

از اتفاقات این چند روزو بنویسم ،

این چند روز مشغول خرید عمو محمود و در تدارک لباس

واسه عقد کنون عمو محمود بودیم و کلی این چند روز شور و شوق داشتیم ،

اخه عمو محمود با همه عموهات فرق داره و نمی دونی که من چقدر خدا رو

شکر کردم که بالاخره عمو محمودم داره می ره سر خونه زندگیش،

اینوشی مامان باورت نمی شه که چقدر روحیه عمو محمود عوض شده

بازم خدا را شکر .

مامان رع و بابا ستارم با دایی رامین اینا امده بودن کرمون و این خودش به

خوشحالیمون اضافه کرده بود و حسابی سرمون شلوغ بود .

واسه تو هم یک لباس خوشگل خریدم و تنت کردم

که خیلی عزیز شده بودی و به قول خودت کلی هم واسه عروسی معبود

رقصیدی . 

از دیروز هم سرما خوردی و حسابی هم تب داشتی ،

دیروز بردمت دکتر بازم مثل همیشه سرما خوردگی ات ویروسی

بود ، دیروز اینقدر تب داشتی که لپات و چشمات قرمز شده بود

، خدا کنه هیچوقت مریض نشی که مامان خیلی ناراحت میشه .

دوست دارم نفسممممممممممممممممممممممممممممممممممم .

مامان بزرگتم دیروز به قول خودت دوها داشت که همه دوستا و اشنا ها رو

دیدیم  به خوبی برگزار شد  .

خلاصه اینم از این ماه و اتفاقاتی که تا به امروز افتاده .

اینم چند تا از عکسهای تو نفس مامانه که میزارم توی وبلاگت :

 

اینجا مثلا ژست گرفتی ، الهی مامانی قربون این ژست گرفتنت بره

کلی از دست این ژست گرفتنات خندیدم. 

ببین چه لبخندی میزنی توی این عکست ، الهی همیشه خندون باشی.

تا یه روز دیگه بای بای ...  بای بایقلبماچبای بای

[ یکشنبه ٦ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ ] [ مامان آینوشی ] [ نظرات () ]

 

محصل 

بازم سلام به یکدونه مامان شکلکـــ های آینـــ ـ ـاز

امروز بعد از چند روز توانسم بشینم وبرایت بنویسم ...

از خودت بگم :

هر روز شیطون تر و بانمک تر از قبل میشی و انقدر خوب با زبونت

من وبابایی رو زود شیفته کارات میکنی که باور نکردنیه ،

الان دیگه واسمون شعر می خونی و میرقصی و با صدای بلند میخندی و....

در هر صورت هر روز بیشتر از قبل تو رو دوستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت دارم .

 راستی هنوز بعضی از کلماتتو اشتباه میگی مثلا :

فعلا خداحافظ : پعلا خالاپس

رختخواب : لخلخواب  

این هم از کلمات اشتباهی که گاهی اوقات میگی .

دیشب از روی صندلی به پشت خوردی زمین ، الهی بمیرم خیلی

خیلی محکم زمین خوردی و کلی گریه کردی . شکلکـــ های آینـــ ـ ـاز

دیروز من و تو با هم رفتیم خونه خاله محبوبه ( به قول تو خاله معبوده )

چقدر تو زوق زدی اخه این اولین باری بود بعد از به دنیا امدنت با هم

با ماشین رفتیم بیرون ، اخه از وقتی که خدا تو یکدونه مامانو به من داد

دیگه پشت ماشین ننشستم بالاخره دیروز کلی حال کردی . شکلکـــ های آینـــ ـ ـاز

این چند وقت همش سرگرم بودیم ، یکی از دوستای بابا علیرضا بعد

از چند سال از تهران امده بود خیلی هم خانواده خوبی هستن ،

چند روز پیش هم عمو احد و زنمو رو واسه شام به یک رستوران دعوت کردیم

که اون شب هم خیلی خوش گذشت اون شب اینقدر خندیدیم که من و یاد

شیراز انداخت که اون سفرمون هم تو عزیز مامان 10 ماهه بودی .

شیراز یکی از بهترین سفرایی بود که رفتیم و تو اون موقعه خیلی عزیز بودی و

هرجایی که می رفتیم همه واست زوق می زدن و بهمون میگفتن

ماشاالله چقدر دخترتون نازه .قربونت برم مامان ایشاالله که همیشه سالم باشی .

این هم چند تا عکسای تو نفس مامانه که واست میزارم توی وبلاگت:

این عکست اولین باری که دریا رو دیدی :

 

 

تا یه روز دیگه بای بای ... قلببای بای

[ جمعه ٢٠ آبان ۱۳٩٠ ] [ ٤:۳۳ ‎ب.ظ ] [ مامان آینوشی ] [ نظرات () ]

 

 محصل

سلام شیطون بلای مامانی:   قلب

تو مرا داری و من هر شب و روز آرزویم همه خوشبختی توست...

بازم امروز واسه نوشتن امدم برای دختر ناز و شیطونم ...

 بازم مثل همیشه لالا کردی تا من فرصتی داشته باشم واسه نوشتن

کلمات و جملاتی که میخوام بنویسم .

امروز شعر یک توپ دارم قلقلی رو که ما در بچگی می خوندیم و کامل

یاد گرفتی ، البته با زبون خودت می خونی ... لبخند

تو این شکای میخونی :

توپ دارم قلقلی     سرخ و سپیدو ابیه

میزنم زمین هبا می ره    نمی دونی تا کجا می ره ؟

من این توپ و نداشتم    مشقامو خوب مینبیسم

بابا بهم عیدی داد        ا توپ قلقلی داد .

قیافت خیلی خیلی دیدنی وقتی که شعر میخونی .

امروز واسم دوتا شعری و که یاد گرفتی خوندی و من هم ازت فیلم

گرفتم و کلی حال کردم .  تشویق

اینوشی مامانی خیلی دوست دارم اما یه وقتایی خیلی شیطنت

می کنی و منو حسابی عصبانی می کنی و گاهی اوقات از دست

شیطنت کردنات دلم می خواد بشینم و گریه کنم ، خوب البته میگن

اگه بچه شیطنت نکنه که بچه نیست ام به نظر من شیطنتم حدی داره

ولی با این حال عاشقتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتم .

اینم چند تا از عکسای 1 سال و 1 ماهگیته کهدر حال نقاشی کشیدنی

که میزارم توی وبلاگت :

 

اینم همون نقاشی که در حال رنگ کردنش بودی :

خوب دیگه هنرمند مامانی تا یه روز دیگه

بای بای عزیززززم. ماچماچبای بای

[ سه‌شنبه ۳ آبان ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ ] [ مامان آینوشی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نويسندگان
موضوعات وب
 
صفحات اختصاصی
امکانات وب

ایران رمان